|
مهران مبارز ازدیوارها باید عبورکرد
| |||
|
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:59 ] [ مهران مبارز ]
[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 19:29 ] [ مهران مبارز ]
دنیا همه محوه است
به آن شاخ مغیلان
به آن طره نازش . نه آن گیسوی مشکین
فقط چشم شرابش
وآن هردو انارش
قدومش همه رعنا خرامان چه وصالش
بیا باز بیبین این
منم قلب فگارش
7 دلو 1390
مهران مبارز
[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 17:40 ] [ مهران مبارز ]
بلبل شهدا
ماتم سراسـت امروز هرگوشـه ای زکیهان
ای حامی جوانــان ای عمق قـلـب مایان
ای کاظمی برفتی جان را به حق سپردی
هرگـز نـمرده ای تو بلـکه حیاتی امــروز
ای مردبا دیانـت ای نام وننگ افـغان
از فیــض خون پاکت مایان دراین دیاریم
آرمان تو همین بود عمران بیــنی میهــن
آه : درعـین قهرمانی رفتی زپـــیش مایان
مایان فــقیر و ایتـام یاور دیـگر نـداریم
مهران مکن توغوغا از بهر سوگ ام هردم
مهران کابل
[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 12:32 ] [ مهران مبارز ]
قصیده قصیده نوعی از شعر است که دو مصراع بیت اول و مصراع های دوم بقیه ی بیت های آن هم قافیه اند. طول قصیده از 15 بیت تا 60 بیت می تواند باشد. قصیده را می توان به شکل زیر تصویر کرد:......................الف///////// ...................... ب ...................... ب ////////// ...................... ج ...................... ج ////////// ...................... الف لحن و موضوع قصیده حماسی است و در آن از مدح و مفاخره و هجو و ذم و .... سخن می رود و مسائل دیگر از قبیل مسائل اخلاقی و دینی و وصف طبیعت در قصیده جنبه فرعی دارد. هر چند قصاید شاعرانی چون ناصرخسرو به موضوعات مذهبی و فلسفی و منوچهری و خاقانی به وصف طبیعت و سنایی به عرفان و مسعود سعد به حسبیه معروفند اما مضمون اصلی قصیده مدح است و در قصاید عنصری و انوری نیز موضوع اصلی مدح کردن شاهان است. قصیده قالب رایح شعر فارسی از اوایل قرن چهارم تا پایان قرن ششم است و از این تاریخ به بعد غزل اندک اندک جای آن را می گیرد اما اوج قصیده سرائی در قرون پنجم و ششم است. در قرن ششم بر اثر تحولات سیاسی و اجتماعی که رخ می دهد (بر روی کار آمدن سلجوقیان) بازار مدح از رونق می افتد و تصوف رواج می یابد و قصیده که اصل موضوع آن ستایش ممدوح در پایان شعر است جای خود را به دیگر قالب های شعری می دهد هر چند از این دوره به بعد هم قصیده دیده می شود اما دیگر قالب رایج نیست و غزل حتی وظیفه اصلی قصیده که مدح باشد را نیز بر عهده می گیرد. نمونه ای از قصیدهقصیده "بهاریه" فرخی شامل صد و بیست و پنج بیت و در مدح سلطان محمود غزنوی است که برای نمونه ابیاتی از آن نقل می شود: بهار تازه دمید، ای به روی رشک بهار بیا و روز مرا خوش کن و نبید بیار همی به روی تو ماند بهار دیبا روی همی سلامت روی تو و بقای بهار رخ تو باغ من است و تو باغبان منی مده به هیچکس از باغ من، گلی، ز نهار! به روز معرکه، بسیار دیده پشت ملوک به وقت حمله، فراوان دریده صف سوار همیشه عادت او بر کشیدن اسلام همیشه همت او نیست کردن کفار عطای تو به همه جایگه رسید و، رسد بلند همت تو بر سپهر دایره وار کجا تواند گفتن کس آنچه تو کردی کجا رسد بر کردارهای تو گفتار؟ تو آن شهی که ترا هر کجا شوی، شب و روز همی رود ظفر و فتح، بر یمین و یسار خدایگان جهان باش، وز جهان برخور به کام زی و جهان را به کام خویش گذار [ جمعه بیست و نهم مهر 1390 ] [ 17:47 ] [ مهران مبارز ]
زادگاه ای میــهن ویران من آباد و تابان بینمت ای دوست داران وطن شادان و خندان بینمت
ا ی خطه فـرزانه ها ای عـمــق قـلـب آســیا بار دیگر ای میهن ام باشد که عمران بینمت
سالهاست که جنگ وتفرقه در هر سطوح ودامنت ویران بگشـته گلشـنت گـلزار وگلـدان بینمت
آن رادمـردان عزیز از بهـر تو جان داده انـد ای میـهـن اسـلامی ام در امـر قــران بینمت
بیدار باشید ای جهان این سرزمین وقف نیست ای دشمـنان میهـن ام ویـران وحیران بینمت
هر دم ببالــیم بهر خود ما مردم اســلامـیان ای زاد گاه مذهب ام من پاک و سبحان بینمت
هشـدار باشد بهر تان ای آن کسـان درکـمین بازا به مـثل آن قـشـون ناکام ونالان بینمت
مایان جـوانان وطـن دســت اخـوت مـیدهـیم تاهست جهان وکاینات من شهر ایمان بینمت
مـهـران زاحساسـش نوشت بردفترودیوانها دایـم ترا ای میهـن ام مدیـون یـزدان بینمت
[ سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ] [ 16:9 ] [ مهران مبارز ]
کاش می شد....
کاش می شد این دلم آباد بود نفرت و غمها به دست باد بود
حرف های گلرخان جوشی نداشت
می پریدن بر فراز سادگی
در میان کوله ها پنهان شوند
خون عشاق بر زمین رنگین نبود
با تو باشم یکدمی در بندگی
کاش مهران خاک پای یاربود برزبان عاشقان تکراربود
مهران فوس۸۸ کابل [ چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 ] [ 13:25 ] [ مهران مبارز ]
مهرو وفا ای دلبر جانانه آن مهر و وفایت کو تو عاشق من بودي آن عشق ولقایت کو تا رفتی ز بیش من بیگانه شدی برمن من کاش نمدیدم آن حسن وجمالت کو پروانه بگشتم من بر شمع لبان تو آفتاب پرستم منم ان گردش راه ات کو دادی تو مراتعجیل بر ناز و ندای خود تعجیل بسر آمد آن ناز و ندایت کو پیمان بکردی تو ازقول خدای خویش دیوانه بگشتم من آن درد و دوایت کو یکبار بیا پیش ام تا آب دهم اینجان را من تـشــنه آب تو آن آب حیاتت کو یکدم تو بیا جانان همدوش تو گردم من درمان نگردی تو آن خیر وسخایت کو ای کاش که بینم من یکبار جمال تو ای دلبر افسونگر آن قول و ندایت کو (مهرانت ) شده غمگین از بهرجفای تو معطل به قیامت شد آن روز قیامت کو
شعر از: مهران حمل۸۴ کندز [ چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 ] [ 12:29 ] [ مهران مبارز ]
باز هم منتظر می مانم دفن خاکم نکنید بگذارید بیاید .... بس است
که به من میگوید اشک
میریزدو انگشت ندامت به دهان
[ دوشنبه سوم مرداد 1390 ] [ 16:23 ] [ مهران مبارز ]
هجران
به چشم تر به رنگ زرد تجلا میکنم هر روز به پیش حضرت سبحان نجوا میکنم هر روز
شبی یارم بمن گفتا که نفرت دارم از عشقت به این حرف عزیز خویش ندا میکنم هر روز
ولی حلا بدانستم که عاشق را خوابی نیست همه خواب ها و رویا را معنی میکنم هر روز
چرا گم کرده ای خود را به مثل جن و بسم الله ترا گم میکنم هر شب پیدا میکنم هر روز
خدایا این چه دنیای ست مهر نیست در انسان به چشم خویش دوزخ را تماشا میکنم هر روز
اگـریارم نـیایـد سـوی من مجـنون خواهـم شد زحدش بیش با یارم مدارا میکنم هر روز
چـنان عشـق ام تبا گردید ازحجرانت ای دلبر که این ماتم سرای را به تنها میکنم هر روز
همیشه بهر تو گفتم که من جز تو نمیخواهم حضورم را ز چشم تر حاشا میکنم هر روز
دلـم فـریاد میخواهـد ولی ترســم ز رسـوای چرا خم خم ولی حالا هویدا میکنم هر روز
چرا (مهران) نمیدانی که انسان را وفای نیست
بـیا زخم های قلـبت را مـداوا میکنم هر روز
شعر از:مهران ثور86 پشاور [ شنبه سوم اردیبهشت 1390 ] [ 18:18 ] [ مهران مبارز ]
صلح
فریاد میزنم ازبرای صلح
برای صلح
صلح برایم جالب است
صلح از حرف های زیبا ساخته شده است
در آوان طفولیت ام پدرم
با قلم با د ستانم ودستانش
دستانم را میگرفت مینوشت
ا.ب........ی
من ازطفلیت با الفبا آشنای دارم
صلح برایم دوست داشتنی است
وازجنگ نفرت دارم
یادم می آید که برای اولین بار پدرم کلمه صلح را نوشت
نوشته بود که
ما صلح را دوست داریم
میخواهم که به بالای دروازه های خانه ها حتی دکا کین وشهرها و.....
نوشته باشد
زنده باد صلح ومرگ به جنگ
شعر از: مهران سنبله 86 ننگرهار
[ شنبه سوم اردیبهشت 1390 ] [ 18:15 ] [ مهران مبارز ]
[ شنبه سوم اردیبهشت 1390 ] [ 11:11 ] [ مهران مبارز ]
خداوندگار بلخ
شمس آمد شمس رخشید تاریخ زرین داریم خورشید ز بلخ تابید تاریخ زرین داریم
بلخی چو به شمس پیوست ایام مریدی شد چـون سال مریـد نامید تاریخ زرین داریم
بلبـل به چـمـن عشـاق ازدیــدن آن گـلهـا آن گل چو یکش بوهید تاریخ زرین داریم
یک حـرف زمـولانا برگــوش تو گــر آید برذهـن تومـی رویـد تاریخ زرین داریم
رومـی چو بـشد سالار درمسلک عرفـانی هرجا سخنش جوشید تاریخ زرین داریم
زیـن دانـش وعرفانـش جهـان به اومینازد جــلال زبلــخ جلـیـد تاریـخ زرین داریم
فــرخـنـده بـود افـغان بر مرد کهـن هر دم افغان به جهان غرید تاریخ زرین داریم
قـنیـه برفـت ازبلـخ دستـور خـدای بــود ازهجرت او (ص) فهمید تاریخ زرین داریم
(مهران) زتـن موتـش بروصـف مـــحـمــد چون روح به تنش دمید تاریخ زرین داریم
شعر از: مهران [ سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 ] [ 19:11 ] [ مهران مبارز ]
رویا
ترا من دوست دارم گربخواهی گرنخوای ازغمت من نخوابم گربخوابی گرنخوابی بهرتوشعرسرایم گربخوانی گرنخوانی تا سحرنام توجویم گربجوی گرنجوی دل من مهرتو دارد گرتو داری گرنداری دیده ام جای توباشد گربدانی گرندانی من که بیمارتو هستم گربپرسی گر نپرسی جان به راه توسپارم گربمانی گرنمانی عشق ورزم به گلم گر بورزی گرنورزی قلب من قلب تو باشد گرتوباشی گرنباشی من بیایم به سراغت گربیای گرنیای دل من سوی تو آید گر گزاری گرنزاری چشم من چشم تو بیند گربیبنی گرنبنی دست من دست توگیرد گربگری گرنگیری راه من راه تو باشد گربیای گرنیای روح مهران به تو نازد گربنازی گرننازی بهرتو بازبگویم گرتو هستی گرتونیستی شده ام عاشقت ای گل به همه عالم هستی
مهران ثور 89
میربهادر واصفی
میر بهادر "واصفی" فرزند میر محمدنبی "واصف" و نواده میر محمد نبی "احقر" از میران بدخشان بوده در چهارم حمل ( 1316) هجری شمسی در قریه سید های غیلاوک تیشکان(ولسوالی کشم ولایت بدخشان) در یک خانواده فرهنگی دیده به جهان گشود وی ابتدا تعلیمات دینی ،ادبی وفرهنگی را نزد پدر روان شادش میر محمد نبی "واصف" که ادیب ،عارف وشاعر مشهور وقت بوده و صاحب دیوان است فراگرفته وبعد از آنکه از قریه سید های غیلاوک تیشکان به مرکز کشم "مشهد" بدخشان نقل مکان و مسکن گزین میشوند شامل ابتداییه ای جر شاه بابا ی کشم شده وبعد در سال( 1336) شامل متوسطه ابن سینای کابل واز آن شامل دارالمعلمین کابل گردیده در سال( 1341) به سویه ای بک لوربا فارغ شد. ابتدا به حیث معلم در لیسه غازی کابل وبعد به حیث معاون ومدیر لیسه ها ،مفتش ومعاون معارف ولایات بدخشان وتخار ایفای وظیفه کرده است . در سال( 1353) به حیث نماینده معارف ولایات شمال شرقی (بدخشان،تخاروبغلان) در قطار شش تن از نمایندگان معارف کشور به غرض فرا گرفتن اداره ومعارف داری از طریق پروگرامهای ملل متحد به کشور هندوستان اغزام وبعداز آن هم وظایف مختلفی را در وزارت های معارف ،آب وبرق و تجارت الی نیمه ای سال(1371 ) انجام داده است طوری که گفته شد واصفی در فامیل تولد یافته که اسلاف گذشته گان وبزرگان واکثر اعضای فامیلش شاعر وصاحب دیوان بوده ومحیط فامیلش کانون فرهنگی شعر سرای ، طبع آزمایی،مثنوی خوانی ،شهنامه خوانی وحافظ ،سعدی وبیدل خوانی بوده از این جاست روی استعداد خدادادی که داشته از سن نه سالگی به شعر سرایی آغاز ومورد تشویق بزرگان قرار گرفته که اکنون دیوان او با آنکه قسمتی از دفتر اول اشعارش از نزدش مفقود شده بالغ به (بیست وچهارهزارویکصدو چهل سه) بیت میرسد در حالیکه بر علاوه آن سه صد حکایت انتباهی لقمان حکیم وکلیله ودمنه را نیز به نزم درآورده است که هر کدام بالترتیب حاوی (سه هزاروهفت صدو چهل وهشت )و(پنج هزارونه صدو هشتادوهفت) ابیات است که درینصورت اشعار واصفی تا کنون بالغ به (سی وسه هزاروهشتصدو شصت وهشت ) بیت می شود که قسمتی عمده ای آن در سه جلد چاپ گردیده ویک قسمت آن مصلحتآ از چاپ بازماند. میر بهادر "واصفی " که در قید حیات است 68 ساله بوده دو خانم ،پنج پسر و یازده دختر دارد.نمونه ای از اشعار "واصفی" امشب از سر تا به پا ممنون احسان تو ام همچو شبنم درشعاع مهررخشان تو ام قامت کو از گرانی هااحسان خم شود اندکی برمن که من از پیش قربان توام اینقدر چون مهر گرم از لطف احسانم مکن سایه پرور سبزه سبزی به دامانم مکن افتخار بیش ازاین نبود چون گرد وفا پای بوس انتظار خط جولان توام در محبت امتیاز ذره خورشید نیست هر چه بی سرمایه باشم از دبستان تو ام واصفی تا زندگی باشد به رمز یک دلی از شکست رنگ هر بزمی به فرمان تو ام [ یکشنبه هفدهم بهمن 1389 ] [ 20:8 ] [ مهران مبارز ]
|
|||